کمونیسم, علم شرایط رهایی پرولتاریاست
اجرای عمل آزادسازی جهان, رسالت تاریخی پرولتاریاست
رابطۀ من با پیرامونم، آگاهی من است |
دیریست...
دیریست در سیاهی یک جنگل خموش
مهتاب نقره پوش
آویخته ز شاخهای از شاخههای دور...
با بالهای نور
در آبهای خفته فرو می برد چراغ
جان می دمد به آبی رگهای سرد آب
پنهان و
آشکار
در قیربار تیره و بیمار گون شب
از شوق ،از نیاز
بر نوعروس روز
اندیشه می برد،
هر چند خسته جان
در هول می گذاردش کابوس انتظار
هر چند بسته پر
در سینه می فشاردش اندوه سالیان،
تا بسترد ز چهره ی شب گرته ی دروغ
با شور چاره ساز
می تابد از فراز
اما چو ناگهان
بیند که زائران
فارغ ز درد او
خوابند همچنان،
لیکن به هر گذار
انبوه کرکسان،
هر جا بهار باکرگی را کشیده اند
بر دار خیزران،
در دیده غمیناش گل می کند سرشک
بر سطح باد می کشد اندیشههای تلخ
از زشتی زمین و زمان می کشد نفیر
فریاد می زند به سر این شب پلشت!
این شب گشوده بال
د ر پهنه ی خیال
خم کرده پشت زیر ستون عذاب ها
دیگر نه چشم براه رسولی ست هرزه گو
نه بسته دل به وعده ی صبحی از دروغ
دارد به سر لجاجت آن که ز سرب شب
بیرون کشد طلای سپید سپیده را !
زین روست کز نیاز
با بغض چاره ساز
می خواند این به راز
می خواند این به خلوت بس خواب مانده باز
«ای غرقه ی عذاب !
بر سحر مبتلا
زنجیری مجاز!
ای بیسبب جدا !
بی چاره را
چه چاره
نخیزد اگر به پا ؟»
برزین آذرمهر
بی یار و بی د یار
اگر چه صبح بهارست و
آسمان گلفام
نهفته در دل خاکم چو دانهای نا کام
نمی تپد
دگراین سینه در برم
آ رام
نشسته بر تن و جانم ستیز دانه و دام
چها نمی کشم ا ز این فراق بیفرجام
بهارگشت و
نشد بیتو هیچ حاصل من!
به سررسید در این غصه عمر باطل من!
بگو چگونه ننالم ز هجر یار و دیار
بگو چگونه نسوزم ز دوریت
گل من؟
هوای کوی تو دارد کبوتر دل من !
برزین آذر مهر
جهان درخواب سنگین است . . .
جهان خواران اغواگر
جها نی رابه خواب اندر فرو برده ،
کنون
درزیرچشم ما
بد ون هیچ ترسی گو یی از فردا
به هرسویی که می خواهند
می تازند
و بردار و ندا رمرد م بیچا ره ی هرسرزمینی
دست می یازند !
جنا یت می کنند
با دستهای با لداری زآتش و پولا د
به غارت می برند
بود ونبود خلقها را
درهمه عالم !
مبدل می کنند
شادی اندک را
به یک ماتم !
و می تازند
غول جنگ را
ا ندرحریم مردم بیچا رهای که
دستشان دیگر
ازآن چیزی که روزی بود برروشان گشا د ه
ا ین چنین کوتاه ست !
پس ازلیبی که شد ویران
کنون برطبل جنگ تا زهای هرروزمی کو بند !
رسیده نوبت سوریه ی سرگشته درآتش !
گراین هم بگذ رد بروفق امیا ل و مرادشا ن
هجو م آ رند اینهاران گیتی
بی محابا
برسرایران !
و
اما
ما ؟
که این سان مانده خاموش ایم ،
ا گرتا فرصتی با قی ست ،
به این تهدید بنیان کن نیاند یشیم ؟
نبند یم راه را برسیل جاری شقا وتها ،
که بنیان می کند درزیرنام" یاری"و
یا خدعه وارانه شعاری
چون " دفاع ا زحق وآ زاد ی"؟ !!!
نگیریم پرد ه گر ،
ازچهره ی د یوانی ملعونی که پنهانند
زیر آ ن ؟
نگردیم همچو سدی برهجوم سیل این فرهنگ پرنیر نگ ؟
چه خواهد ماند مان فردا، به رخ
جزسرخی یک شر م ؟
چه خو اهد ما ند مان فردا به جان
جزلکه ی یک ننگ ؟
برزین آذرمهر
ای مرغ شب شکن!
من آمدم ستاره بکارم به خا ک شب،
من آمدم که شب ننشیند به باورم،
اما چه رفت در شب سنگین که گل هنوز
از زخمه های باد به زنجیر زخم هاست؟
با شب چه غلظتی ست که یخ بسته آفتاب
در ره چه حالتی
که شکسته ست پل بر آب؟
دشمن به کار کشتن و دیوانه ی دروست
از چیست ما برابر هم ایستاده ایم؟
من آمد م که با تو شوم یار و همسفر
در خا ک شب ستاره بکارم
گل سحر!
در ره چه رفت با تو که از لحظه ی درنگ
این سان به ضعف ایمن و با دوست دشمنی؟
دشمن به اوج حادثه هر سو فکنده موج
می رانیم ولی که نکوبم به کینه مشت
می رانیم ولی که نگیرم به کار اوج؟
گل کرده شاخه های تو در باغ آفتاب
ای مرغ شب شکن،چه شنیدی که بیمنا ک
از شاخه پر کشیدی و در سایه پر زدی؟
واکنون که وقت راه گشودن به قله هاست
در سایه می نشینی و پربسته می پری؟
گفتی هزار بار
سوزی که می وزد ز زمستان انتظار
هرگز نمی کشد به دلت شعله ی بهار؟
پس سوز شب چگونه چنین بال تو شکست
راهت به قله بست؟
اکنون زهر کنام
می خوانمت به نام
ای مرغ شب شکن
این خواب دیر ساله کی آیا شود تمام؟
من آمدم به سوی تو
تا باورم کنی!
من آمد م به سوی تو
تا باورم شوی !
اکنون که زخم گشته دل از شدت محن،
در باغ خاطرم گل سرخی ست آفتاب
گر باورم کنی که دلم می تپد زعشق
کر باورم شوی که به شب زنده ای مدام!
برزین آذرمهر
بس کنای آفتاب!
جنگل عزا گرفته بر این خاک سوگوار
از زرد زخم مزرعه آتش گرفته دشت،
بر دل نشانده تاول مهتاب زخمنا ک
آن آبی بلند
!آن باغ سرگذشت
بس کن ای آفتاب!
در زیر چشم تو
دیرنده سال هاست
کز هر کجای شب
خون می چکد به خاک!
خون گیاه باور
خون بلوغ عشق
خون برادرانم
یاران همنفس
این پر گرفته گان افتاده در قفس!
بنگر که هر کنار
هرسوی این دیار
در شهر و کوه و جنگل
یکریز ،بی امان
جاریست خون عشق!
هرگوشه،هر کنام
خونخوار کرکسان،
بردار می کنند
عقابان روزگار!
بنگر چگونه باز
در شهر بی بهار
در هر گذار و راه
فواره می کشد ز تن شهر قلب سرخ!
بس کن ای آفتاب!
بر گیر این نقاب!
سوزان تر از همیشه
! بیرون شو از حجاب
اردیبهشت ماه ۵۱
برزین آذرمهر
چشم در راه پیام آور صبح
راهها منتظرانند و شب آوا خاموش
کاکلی در ته کرتی در خواب،
هد هد دل نگران ،
بر سر شاخه ی اوجا، تنها !
روز و شب ،
می گذرند از پی هم
جاده خالی ست و
از همدل و همراه تهی
نه سواری در راه،
نه غباری تا ماه
و نه ازشیهه اسبی ،
به کنامی خبری؛
ونه از چاوش بیدارسری ،
کولبارش بر دوش
خیزرانش درمشت.
هد هد د ل نگران
نیمه شب بال زنان
می کشد پای به دور
می برد بر ره پر پیچ و خم دره،نگاه
با هر آن سایه جنبنده که هست
می کند درد دل خویش بیان :
« روی در روی بیابانم ومی بینیم آه
که چه غارت زده ام
کوله بار غم این راه دراز
کرده ام گر چه چنین قامت پست
ولی هر گرته شادی که به راه
گشته از تو بر پا
ارمغانی ست ز باغ سحرم!
هم از این روست که در دهشت این قحطستان
با دلی تشنه تر از قلب کویر
گون سوخته ی حسی را
کز توام مانده نشان
بر جگر می فشرم!
و به ره با همه درد
عطشان می نگرم!
گرچه گویند به طعنه هرآن:
" بس کن از بستن امید به هیچ!
این شب تیره محال است ،شود آبستن!"
ولی من با همه درد
بندی دال سیاهی که گرفته ست مرا در منقار
عطشان ،دلنگران
می زنم نقب به هر کوهه که سد گشته به راه
خواب و بیدار ترا می جویم
در شب تار ترا می پویم
وبدل دارم امید
کز تو آید خبرم!»
مرداد ۱۳۵۱
برزین آذرمهر
ای روشن همیشهای آبی مذاب!
وقتی نسیم در گذر از خواب شاخه هاست
درجنگل گشوده به مهتاب بازوان
صدها ستاره بر تن شب نقش می شود...
وقتی که ماه خفته در آغوش آب هاست
حس سپیده در تن شب پخش می شود...
ای روشن همیشه،ای آبی مذاب!
ای بر کبودی تنت،مهمیزهای باد!
گریان مباش ازگذر ابرهای کور
غمگین مباش درقفس این شب چو گور
این قصه ی کهن
دانی تو به زمن :
« چون اختران سرد و پراکنده از هم ات
با هم شوند یکی
پر گسترد به خانه ی سیمرغ ، آفتاب... »
اکنون ولی به کوره ره قیر گون ما
آنجا که ریزشی ست مداوم ز کوه شب
بر ما
به غم
بخوان!
یک لحظه مان
بخوان!
چه سرشت است
سرنوشت؟
یک لحظه مان بخوان
که
دراین ملک بیبهشت
دور زمان،
چه کاشت،
چه برداشت،
چه نهشت؟!...
بسیار اختران شب افروز و
شب شکن
اما زهم جدا!
بسیار موجهای خروشان و
صخره کن
لیکن نه باهمان!
ای روشن همیشه ،ای آبی مذآب!
خرداد ماه۱۳۵۱
برزین آذرمهر
سرده سرودت را هر آنگونه که خواهی !
گر،گرم آوای تو
یا سرد،
ای مرغک من
بانگ تلخ"حق حق"ات را
آن سان که می دانی ویا خود می توانی
دراین سرای سر به سر،بیداد
سر ده !
سر ده !
به هر شوری که خواهی
غرنده چون رعد
یا که
فرو خورده ترازآوای مرغی،
دور ازدیار و یار خود ،
سر گشته ،حتی
افتاده در کنج قفس،
در چنگ ِ کرکس.
بیم ات نباشد نازنینا زآن که گویند
با طنز و طعنی در ملاط ِ بغض و کینه :
"کاندر نوای تو صفای بلبلان نیست
کم تر نشانی ازجنون عاشقان نیست
شیدائی ات ،شیدایی سوته دلان نیست
از دل کلامی بر شده،در آن میان نیست !
ننشیند، ار، تلخینه ای این گونه،
بر دل،
فهمش نه مشگل !
ناسفته سنگی کی بود آرامش ِجان؟!
هرگزنگردد سنگ خاره،
دُر حافظ !
هرگز ندارد خار وحشی ،
خنده ی گل !
گو با زبان خود تو اما
گو با زبانی که تو دانی
یا هر زبان دیگری که می توانی :
"دیریست
دیریست
کاین جا فضا آکنده از دود دروغ است
هر سو کنام کرکس و جغد است و
کفتار،
پیوند ها پوک است و غمبار
عشق است بیمار
از کس نشانی نیست در کس
جایی نمانده در خور ِ انسان ِ دوران
با جهل حاکم
کسب فضیلت نیست آ سان،
آنی که می کاوی به هر جا
دیگرنمی یابی به دنیا !
دیریست گویی
جز زهر ِ زر اندر رگان ِ زندگان نیست
بشکسته پای دوستی و
دست یاری،
هر چه شده قربانی ِاین"نفع آنی"
در گل فرو مانده
خدای مهر بانی!
دیریست
آری
نشکفته دیگر نو گلی بر شاخساران
گویی نشانی نیست از صبح ِ بهاران
باغی نمانده خرم وسبز و شکفته
اما به هر دل کوه اندوهی نهفته
عشقی نمانده گرم و سوزان
از ره نمی آید کسی دیگر شتابان
بر درنمی کوبد به شادی ،مژده گویان:
یاران !
یاران !
آمد دوباره اورمزد نوبهاران
بیرون کنید اهریمن از این ملک ویران !
جایی که
روزانش ،شبانی بس پلشت است
در آن شعاعی نه ز خورشید
نه پرتویی ا ز شب سرایی های مهتاب
و نه نوایی عاشقانه
اما فراوان،
درهر کران آن ، صفیرتیر باران !"
اندر سرایی این چنین وارونه ،هر چیز
سرده سرودت را
هر آنگونه که خواهی
باک ات نباشد زآنچه گویند کینه سازان
بگذار،لایند تا ابد این ژاژ خایان!
برزین آذرمهر
بهمن ۱۳۶۶
ای نازیان عصر!
بریده باد
دستهایمان
اگر شوند دراز
به سوی تان
چه ازسر نیاز،
و چه
حرص و آز...
ای نازیان عصر!
از سر به در کنید و
به باطل
مپرورید
این وهم، این خیال...
ما
ما داغ دیده گان،
افعی گزیدگان
بر عکس آنچه که شما
فکر می کنید
هرگزنبوده و نه ایم
جاهل تر از شما
یا مغز خر خورده تر
از نوکرانتان
آن گونه که نبینیم
پیدا و آشکار
گرگان میش جامه را
در گله ها رها !
ای نازیان عصر!
نه
ما، نمی توانیم
سر برده زیر برف و
نبینیم آشکار،
هر لحظه در جهان
عمق جنایتی که بدان دست می برید
و خود بدان
به هیچ دغدغه
"دفاع از آزادی "
ویا
"حمایت از حقوق بشر"
نام می نهید !
و نبینیم
در عین حال
آن تارهای به زهر آغشتهای را
که می تنید
عنکبوت وار
خروار،خروار
بر کندو ی غبار گرفته ی اندیشه ها
در چار گوشه ی جهان...
ای نازیان عصر!
ما
با آن که
رهسپار خوان واره های نبردیم
و با دیوان تک سرو هفت سر
در چالشی بیامان،
و ازبد روزگاران
درچنبره ی دوالپایان
اسیر و گرفتار؛
و بیاغراق
سرگردان
در بدترین جهنم موجود در جهان؛
و لاجرم
بی صبر وبی قرار
با گام هایی
گاه لرزان و
گاه استوار،
پی گیر کوره راه های بهاران؛
اما
زآنجا که عقلمان
قد می دهد به دیدن آنچه نهفته است
در پشت پرده ها،
و
بارها و بار ها
دیده ایم و
شنیده،
و
باپوست و گوشت خود
حس کرده ایم و
چشیده،
می دانیم
که شمایان
با آن همه لعاب دروغی
که روز و شب
بر چهره می زنید؛
از مارهای حیله گرو خانگی ما
که خود
درپستی و رذالت
سر آمدِ دهرند،
بسیار حیله گرتر و
بیچشم و رو ترید!
برزین آذرمهر
دلتنگی
چه بسرایم؟
کلامم تلخ!
شرابی هم که می نوشم به یاد نوشخند تو
به کامم تلخ!
کنون
تنها و بیگانه
چو آهویی جدا از یار خود،
در دشت ؛ آواره
رد پای ترا
در هر کجا
در خواب
یا بیدار می جویم.
وعطر نازنین ات را
به هر بوته گلی
تا مرزهای برکه ی انکارمی بویم.
کنون در دام افتاده
و حیران
از نگاه صاعقه واری
که جانم سوخت یکباره
در آن پائیزه راهی که برایم گشت
بیبرگشت
کنار چشمه ی کم آب
که کرکسها رد آهوی زخمی را
به خاک تشنه می جستند
ویادر سایه سار سنجد وحشی
که هر نرمه گیاهی
عطر گرم بوسه را می داد
وراز سر به مهری
درنگاهامان
پیاپی باز گو می شد.
نمی دانم
به چشمت شاید اکنون خوار می آیم
زگشتن گرد این کژ واژههای هرز وهرجایی
که می گردند و گردانند
از دستی به دستی
پاک یا ناپاک.
ولیای ناز من!
ای لرز پنهان شب پائیز
ببین دور از تو من
چون بید مجنون
د ر نشیب تپه ی آتش
گدازان از تب تند تمنا
سخت می لرزم،
به شوق گر گرفتن در تنور پرفروز تو
که بخشیده ست و می بخشد
به چون من ره نشینی،
گر چه در رویا
بسی نان پاره ی لذت!
پائیز ۵۸
برزین آذرمهر
بر مرغ تو فان نیست آیا؟
دیریست
می لرزد زمین
ازصرع مرداب...
ابری به دریا نیست بارا
ار هست چندان نیست کارا
بارد ولی
بر تیغه های سنگ خارا.
ماه شکسته
چندان خزیده در دل ابر
که ذره نوری هم نمی تابد ز بالا.
شب، لاشه ی سنگین فکنده
بر هر گذر،
همچون هیولا.
ازاورمزد دل شکسته
بر گشته چون بخت،
گویی به کام اهرمن گردیده دنیا
با تاجی از زر
راحت لمیده بر یکی اورنگ دیبا.
در این کران بی کرانه
آنجا که خاموش است هر چیز
دریا ندارد رنگ دریا...
از موج توفنده خبر نیست،
از سیل روبنده اثر نیست،
دریا نمی خواند ترانه
با شور و شوق عاشقانه،
شعری نمی خواند دل افروز
چو ن عاشقی در عشق پیروز
با واژههای موجِ زیبا...
افسوس افسوس
نگرفته بر تن گردِ شبتاب،
نا رفته راهی سوی مهتاب
افسرده و سرد
مانده کنار صخرهای خاموش و
تنها...
آنجا که دریا نیست دریا
در دل ندارد شور و غوغا
غمگین نشسته بر سر راه
دلریش از نیش سیاه ِ کژدم ِ یأس
فرسوده همچون رهرویی افتاده از پا...
در این چنین هنگامهای زین دور پرکین
بر مرغ توفان نیست آیا:
پر باز کردن بهر پرواز؟
درره نهادن گام آغاز؟
چون قطره ی نور
برعمق تاریکی چکیدن؟
چون خون
به شریان و تن دریا دویدن؟
در آبی چشمان دریاراه بردن؟
آموختهها را آزمودن
برقلب توفانهای پنهان ره گشودن ؟
از شور هستی موجها را زنده کردن؟
چنگ نهنگان سحر بُر نده کردن؟
بر جانفشانیها فزودن
در قلب شب،
از روشنایی ها
سرودن.
دریا
ز نو
دریا نمودن :
پر شور و غوغا
زاینده و پوینده و
همواره رویا.
با تیغه ی داد
بیداد را
ا زصحنه راندن.
چنگال ودندانش شکستن،
دست ستم از پشت بستن .
نا چاره گی چاره نمودن،
دریا دلی پیشه نمودن،
فریاد از بیداد کردن
بنیاد آن بر باد کردن
باغ زمان آباد کردن.
از سوزاستبداد
گل ها را رهاندن.
هر جا سرودن نغمه ی بیداری روز؟
راهی گشودن بر فروغ صبح پیروز؟
رفتن به اوج لحظههای بیمدارا:
روبیدن آئین دیروز
برپایی آئین امروز
طرحی فکندن نو ،
ز فردا
روز از پی روز
بردشت باورها نشاندن عطر ِ نوروز!
برزین آذرمهر
بیم و امید
شبی خفاش گون باپنجههای خون فشانش
بسته ره بر من.
نه بر چهر سپهر تیره فامش اختری پیدا
نه دلمرده چراغی بر نشیب پرتگاهش گاه سوسوزن.
صدای بال بالی نه
زبوف آشیان گم کرده حتی گاه آهی نه
دراین ماتمگه جانسوز وبی تسکین
که رویایش، به کابوسی ست ماننده
نمی گرددزمان
جزدر مداری بسته و سنگین،
زمین بر محور بیمار خود
غمبار می چرخد،
دلش از زخمه های شب
بسی خونین ،
نگاه بیقرارش
سرد و ماتم زا،
زابر قیر گون ِ"شب سفر"
از درد آکنده،
تن پائیزیش
چون بید لرزنده،
به چنگ بادغارتگر
چو حیران زائری
زار وسرافکنده!
به روی شاخهای خشکیده و بیبر
نشسته مرغ جادوگر
ومی خواند به هر دم سحرپرافسون
برای کاروانهای به ره مانده
که درپیچ وخم سخت کمرگاهان
به چه مانده .
چه رویایی ست افسونگر !
که حلقه می زند بر در!
از این خواب گران بر خاستن خواهی؟!
به اوج قلهها ره یافتن خواهی ؟!
در این وادی
چه می جویی؟!
نمی یابی مگر
آنی که می پویی؟
سخن از داد
گه،
گویی ؛
گه از بیداد
می گویی؟
سخن ازبردگان در نما
آزاد می گویی؟
چه داری توشه
اندر کوله بار خویش؟
چه راهی داری اندر پیش؟
بهشتی
که
تو بر پا داشتی
با خون دل دیروز،
چه شداز ابری وبارانی
فرو پاشید؟
چه شد آخر بگو!
آن بیکرانه افتخار تو؟
چه شد آن قلههای فتح بار تو؟
ندای هُد هُد ت
چون شد؟
چرا بانگی نیامد زان سر چاوش سرای تو؟
نسیمی
ازبهشت وعدههای تو؟
زسیمرغ ات نشانی مانده آیا بربلند کوه
به غیر از گرته ی دیرینه ا ی که
مانده از اندوه؟
بگو یارا !
بگوازرستم مردم تبارت نیز!
زگُرد بیمثالت نیز!
بگو از سم اسبانش
که می کو بید و
ره می برد
رخشینه،
به هفت خوان ِ هزاران توی دوران ها
کنون مانده غباری از امید آیا
بروی سنگفرش سرخ میدان ها؟
و یا
آن که فتاده خود ز پا
دور و
جدا از توده ی مردم
فرو رفته به قعر چاه افسونها ؟
گرش
بر سر بلایی این چنین آمد
نه زان رو بود
که
همواره
بر سوی خطا می رفت؟
بگوای شبپرمغموم!
تو که بال و پردریائی ات
از یأس یخ بسته،
دل دریایی ات
ازلرزه ی گندابها خسته
تو با این خستگی ،
-پر بستگی-
با بال بالِ سربی وسنگین
چگونه می توانی پر زنی آزاد؟
چگونه پر کشی برقلههای باز؟
چگونه برکَنی قندیلها را
از دهانِ صخرههای هار؟
چگونه خواهی از زنجیرِ شب رستن؟
رهیدن از زمستانهای این سان سرد وطولانی
و پیوستن به تابستانههای گرم و نورانی
بوَد کار توای در وهم خود ،
یک عمر زندانی ؟!
بهشتی که تو می جویی
مگر آن نیست کاندرچنگ خود داری ؟
جهان این است و
راهت این !
نباشد چاره ای
جز سازش و
تمکین !
***
در آن سوتر
میان بیشه ی انبوه
در آن جایی که از هر سوی رگبار خطر خیزد
فراهم آمده خیلی ز مرغان دگر اندیش
به سر شوری و در دل موجی از غو غا
که در سر
گویی آهنگی و فرهنگی دگر دارند
وکجتابی شب راهیچ طوری برنمی تابند
وبر هر تازه راهی
شبچراغی بر فراز راه می گیرند،
و" ره" از "چه "مشخص می کنند
بهر ِ کسانی که
به تاریکی شب
پا می نهند در راه.
و هر دم
باتکاء دانش وتدبیر حاصل از نبرد کور
توان و ضعف دشمن را
گمانه می زنند
سنجیده و روشن،
و هم با چند و چون کار خود هر دم
توازون می دهند بر موج آگاهی،
نمی جویند بهر داوری
افکار غالب را
مگر دانسته های رسته بر کوه تجارب را.
و هرگز ازبرای بر شدن از پله های قدرت و شهرت
نمی آرند دست بر صد هزاران حیله و ترفند،
ومردم را نپندارند
همچون مهره ای گردان
که آسان می توانش داد بازی
یا
کشانذش سوی قربانگاه
نی ا ند زآنان که آماده کنند
دیگر بساطی بهر استثمار،
به دور از کید و شیادی وچند رنگی
نمی خواهند هرگز بهر خود
چیزی فزون ا ز آن
که می خواهند هر دم از صمیم جان
برای توده ی مردم.
به دور از هر جنون قدرتی
هر لحظه می بینند
حقیقت را کماهی با دو چشم باز ،
به لغزش ها و انبوه کشاکش های ره
ره می برند
هر بار پیشاپیش.
که اینان خود
پل پیغام و پیوند ند
و با علم به دشواری
به ره همواره می خوانند:
“جهان تیره ست و
شب سنگین و
بی چهره ،
در این دهشت سرا
هرگز نخواهد رُست بر شاخی
گلی زیباوبایسته
مگر آنی که از شور درون
پوینده و رویاست،
چو آن موجی که
در دریا،
توفنده!
چو آن رنجی که
زاینده !
چو آن دستی که
سازنده !
چو آن روحی که
کاونده !
چوآن دادی که
بر بیداد
تازنده!
چوآن عشقی که
دارد
رنگ آینده ! “
برزین آذرمهر
برگ هائی از یک دفتر(۶
اگر امروزه انسان گرگ انسان است
اگر دندان کینه
رفته تابن
درتن و جان است
اگر جنگ برادر
با برادر،
سخت آ سان است
اگر تقدیرِ بی تدبیر در کار است،
اگر ناطور قانون پیرکفتار است
اگر چون و چرایی نیست
به دیوان قضاوت
واژه ی عقل آشنایی نیست
فروغ پایداری نه،
و ز آزادی نشان ماندگاری نه
اگر گفتارو کردارند
وارونه،
بدی ها،خوب و
خوبی ،بد
بدین گونه؛
به آری گفتن نا خواسته
هرفردمجبور است،
کلام واپسین
همواره
با "زور " است؛
اگر کژبین و
کژ راهیم
زکژبینی و
کژ راهی خود
حتی نه آگاهیم
اگرافیون مذهب بسته ره بر مرغ هشیاری،
اگر بیگانه با خویشیم و
با هر آشنایی نیز
بیگانه،
همه از این نظام کور و پر آشوب و
" شر "مایه ست
همه از چالش خونبار "سرمایه " است.
که حرص و آز گرگی چند
سیه روزی خیل آهوانِ گیج و آواره است!
برزین آذرمهر
فردای دريايی
نه چو نيلوفر دميده بر آب
نه چو لرزنده شب پر شبتاب،
نه چوباران
نه قطره
نه شبنم
نه چو پر ريشه بيشه ی درھم،
نه چو مرغی که سردھد آواز
بادلی پر ز حسرت پرواز،
نه چو مھتاب نو دميده به کوه
ازشب تيره آمده به ستوه،
نه چوتوفان پا گرفته به دشت
رو نھاده به راه بی برگشت،
نه چو امواج سخت کوبنده
صخره ھا را زخشم روبنده،
نه چوجنگل
نه رود
نه نيزار
نه بھاران زنده از پيکار ،
بوی دريا
نمی دھد شعرم!
گر نبارم چو قطره
چون باران
نبرم ره به گردش دوران،
نزنم شخم خاک خشک و عقيم
نکنم چاره اين عذاب عظيم،
گل نکارم به دوزخِ تقدير
در نسيم بھاری تغيير،
نگشايم گره ز غنچه ی ماه
که نشانی ست از شکوه پگاه،
نگذرم از ھزار سرخه حصار
نستيزم براه فتح بھار،
نزنم پر به شام بی پرواز
نکنم نو فسانه ای آغاز،
نشوم درتنور ھستی گم
نفشانم چو دانه ی گندم
عطر غ مھا و شادی مردم،
بوی فردا
نمی دھد شعرم!
برزين آذرمھر
جولانگاه پرواز
ای کبوترانِ کلام
هرگزتان
مباد
فرود آورید سر!
بر تندیسِهای پر آوازه ی عقابان انقلاب
که
با گلهای ایثار و دانایی خویش،
وجوانههای باوربارور خویش،
بهارانِ مردمی هنوز نامده را
عطرآگین ساخته اند ؛
بی آن که
پربگشائیدهمزمان
برقله ی ستایشِ درسایه ماندگان
ققنوس وارگان بینام و آوازه،
که
بی نهادن نامی ازخود
حتی برسنگ،
ولی
باایثارو
شورو شعوری همسنگ،
بارها و بار ها
به نشانه ی شکست شب
و بر آمدنِ آفتابِ داد
وپیدایی
ظهرعدالت
در برهوت عظیم رنج،
چشم
در چشمِ اهریمن ،
مرگ را
از توسن بالدارو
مخوف خویش
زبونانه
به زیرکشیده اند!
و امروز
همچنان
جسورانه دربرابرخصم
فروتنانه درپیشگاهِ مردمان،
این عفریت را
ازتوسن خویش
به زیر
می کشند ! سیاوش وارانی که
در گذار از خرمنهای آتش
هرگز خم برابرونیا ورده اند
وهر بار
بااین کار
حسرتی عظیم بر دل دشمن،
نهاده اند
و امروز همچنان
این حسرت را
بر دل اهریمنان
می نهند !
آرش واران جان به تیر کرده
که
نستوه و استوار،
بارهاوبارها
به عقب رانده اند
مرزهای تاریکی را،
وبه گل نشانده اند
دلیریی و بیباکی را!
و
رستم وارانی که
هشیاربوده اند وبیدار
مردم خواه و
دیو شکن
ازدیرباز !
ودر دوزخ امروز نیز
همچنان
بیدارندوهشیار
ودیو شکن و
مردم نواز!
***
ای کبوتران گشوده بالِ نیاز !
هرگزتان
مباد
به غیر این پرواز!
برزین آذرمهر
بی تو
بی تو
همه شب است
در این وادی
جایی
نشانه نیست ز آبادی
هرگز نمی دمد
گل شادی
ای نازنین ما
ای آزادی !
برزین آذرمهر
بیم و امید
شبی خفاش گون باپنجه های خون فشانش
بسته ره بر من.
نه بر چهر سپهر تیره فامش اختری پیدا
نه دلمرده چراغی بر نشیب پرتگاهش گاه سوسوزن.
صدای بال بالی نه
زبوف آشیان گم کرده حتی گاه آهی نه
دراین ماتمگه پر سوگ وبی تسکین
که رویایش، به کابوسی ست ماننده
زمین بیمار و
قلب آسمان خون است،
زمان لرزنده ای چون بید مجنون است
فکنده سر به زیرو
لاغر ومفلوک،
وبرجسمش
هزاران شاخسار پوک .
به روی شاخه ای خشکیده و بی بر
نشسته مرغ جادوگر
و می خواند به هر دم سحر پر افسون
برای کاروان های به ره مانده
که در پیچ و خم سخت کمرگاهان
به چه مانده .
چه رویایی!
چه بیهوده امید وهم پیمایی!
از این خواب گران بر خاستن خواهی؟!
به اوج قله ها ره یافتن خواهی ؟!
چه می جویی؟!
ز داد سرنوشت ات از چه می مویی؟!
بهشت ات آن نبود آیا
که از ابری وبارانی
فرو پاشید؟
چه شد آن هد هد چاوش سرای تو؟
بهشتی وعده های ناروای تو؟
زسیمرغ ات نشانی مانده جایی بربلند کوه؟
بگوازرستم مردم تبارت نیز!
زگرد بی مثالت نیز!
بگو آیا
هنوزاز سم اسبانش
به روی سنگفرش سرخ میدان ها
صدای ضربه می خیزد؟
و یا از ترس جان
قالب تهی کرده
فتاده در میان چاه نکبت ها؟
گرش آمد به سر این بد
نه زان رو بود که
همواره برراهی خطا می رفت؟
بگو ای شبرو مغموم!
تو ای بال و پرت بسته،
ز دریا و زمین و آسمان خسته
تو با این بال بال سربی وسنگین
چگونه می توانی پر زنی آزاد؟
چگونه پر کشی در آسمان باز؟
چگونه برکنی قندیل ها را
از سپهر مرده و بیمار؟
چگونه خواهی از چنگال این زندان ها رستن؟
رهیدن از زمستان های این سان سرد وطولانی
و پیوستن به تابستانه های گرم و نورانی
بوَد کار توای در وهم خود ،یک عمر زندانی ؟!
بهشتی که تو می جویی
مگر آن نیست که درچنگ خود داری ؟
جهان این است و
راهت این !
نباشد چاره ای
جز سازش و
تمکین !
***
در آن سوتر ولی
در بیشه ی انبوه
در آن جایی که از هر سوی رگبار خطر خیزد
فراهم آمده خیلی ز مرغان دگر اندیش
به سر شوری و در دل موجی از غو غا
که در سر
گویی آهنگی و فرهنگی دگر دارند
و کجتابی شب را هیچ طوری بر نمی تابند
و بر هر تازه راهی حرف خود را باز می خوانند:
"جهان تیره ست و
شب سنگین و
بی چهره ،
در این دهشت سرا
هرگز نخواهد رست بر شاخی
گلی زیباوزیبنده،
مگر آنی که از شور درون
پوینده و رویاست،
چو آن موجی که در دریا
توفنده!
چو آن روحی که
کاونده !
چو آن رنجی که
زاینده !
چو آن دستی که
سازنده !
چوآن دادی که بر بیداد
تازنده!
چوآن عشقی که دارد
رنگ آینده !
برزین آذرمهر
فردای دريايی
نه چو نيلوفر دميده بر آب
نه چو شب بوی غرقه در شبنم
نه چو شطی که می گشايد باز
چشم از خواب ھا ی دور و دراز
بوی دريا نمی دھد،
شعرم .
گر نبارم زابر ،
چون باران
نشوم قطره ای ز سيل گران
نعره بر ناورم ز قلب کوير
نبرم ره چو ريشه در بن خاک
نشکفم ھمچو دانه ی گندم
نشوم خوشه ی غم مردم
بوی فردا نمی دھد،
شعرم.
برزين آذرمھر
لیبی !
افسوس
درزیرچشم ما
خیل خزندگان موذی
این مار خوردگان افعی شده همه
این هفت خطان «حامی آزادی»
اینان که دم زنند به نیرنگ
هر لحظه از حقوق بشر
درکمال شر !
آخر
کمر به قتل تو بستند
شریانهای تو گشودند
شیرازه ات ز هم گستند
راهت به نیمه راه بریدند
خاک ترا
به توبره کشیدند
با این همه ولی
دستی برون نیامد
ازآستین کس
نز اژدهای زرد فرو مانده در لجن
نز خرس قطبی به حیل گشته مستقر...
ما خام ما ندگان
سر برده زیر برف
چون کبک ساده لوح
دل کرده خوش به این که بهاران تازه ای
در حال زادن است،
غافل از این که بستن بیهوده دل به خس
هستی خود به گونه ای
بر باد دادن است.
امشب دوباره باز
در هر کرانه می شنوم من نفیر تو
از هر رگ ات تنوره کشد
ضجه ی عراق!
ره بسته بر گلوی تو
افغان هیرمند!
لیبی!
ببین !
ترا
به چه روز ی فکنده اند؟
اکتبر سرخ کو؟
که دهد هر دمت پیام!
اکتبر سرخ کو؟
که شود این دمت سپر!
آن دادگرکجاست
که داد تو بشنود؟
گیرد ترا در آتش وخون
زیر بال و پر؟
در اوج فتنه بال گشاید به سوی تو
بیرون برد سفینه ی تو
از دل خطر!
هر لحظه ات به نام بخواند:
"بمان!
بمان!
مگذار تا ببلعدت
این خصم حیله گر! "
"ما را چه چاره ای به جهان غیر راه رزم
هر روز متحد شدن
از پیش،بیشتر!
با قهر
ریشه کن شود
این دشمن بشر! "
امروزگر نمانده خبر زان ستیزگر
پرسم ز خود را هر آینه با بغض و درد و غم
آن مرغ سرخ فام
کجا آشیان گرفت؟
آن مرغ شب شکن
کجا رفت و بر نگشت؟
کو اختری که بود فروزان در آسمان؟
وز او گرفته بود،جوانی، همه جهان!
کو کوکبی که بعد غروبش در ابر غم
عطری به گل نماند وجهان ماند چشم تر؟
برزین آذرمهر
هنگامه ی درو
ھنگامه ی درو
از جرزھای شھر به نفرت شده عجين
نفت غليظ کينه کند نشت روز و شب
آتشزنه کجاست برادر ،
ببين که باز
در زاغه ھای ملتھب از زخمه ھای فقر
بر چھره ھای سخت تکيده براستخوان
گشته پديد موج عظيمی از انزجار…
دوران دوباره بار گرفته زخشم وکين
کشته زمانه باز به دل تخم انفجار…
يارا
مگو زھمره ھردم بھانه جو
با وی دگر نمانده ام وقت بگو مگو
گردد به ھر جرقه ای
اين برج زير و رو
اما به ھوش باش و
درايت
به کار بر!
کاين شعله در نگيرد
يکسان به خشک و تر
برزين آذرمھر
در سوگ آن عقاب
در سوگ آن عقاب
وقتی که آسمان و زمين
می گريست خون
بی شرم طوطيان
با چينه دان ھای پر از کين
ودانه ھای زرق به منقار
کردند سر
فسانه ی نُه تويی از دروغ
گفتند ھم زمان
گفتند ھم زبان
گفتند:
"آن عقاب ستيھنده، گر نماند
دراوج آسمان،
زان بود که
به چالشِ ب يگاه رفته بود
در فتح قله ھا ی چنان فتح ناپذير
بيراه رفته بود
بشکسته بود يکسره پيمان و
کنده بود
د ل
ازھر آن چه بود،
گرديده بود ھرزه پَر و ھرزه خوار و پست
ماننده ی کلاغ!"
با اين ھمه به باغ من آنجا که در غم اند
مرغان باورم
حتی چکاوکی
باور بدان نکرد ...
زيرا به گاه فاجعه اين زخم خوردگان
زآنجا که چشم باز بر اين صحنه داشتند
ديدند آشکار
تيری که خورد
بر تن مجروح اين عقاب
در اوجِ آسمان
خونی که ريخت از تن او
در نشيبِ کوه
بر بال کرکسان...
برزين آذرمھر
شاعر اگر ننھد زجان خويش مايه
درنکبتِ اين عصرپر ننگ
که ناديان جبھه ی شب،
با ھاری گر گينه واری
"پايان تاريخ "اش نگارند...
عصری که گويی اھرمن بنشسته بر تخت،
و اورمزد دل شکسته،
حيران نشسته ،
در پی تدبير و
درمان!
آنجا که بال قمری برھان شکسته است
از ضربه ی منقارِ کرکس ھای بھتان؛
آنجا که از دودِ دروغ آسمان گير،
ديريست پنھان مانده خورشيد حقيقت...
عصری که گويی چيره گشته باز دشمن ،
و دوست ؛ھر جا، می کنَد جان،
در زير آوارِ شکنج و رنجِ زندان...
شاعر اگر ننھد ز جان خويش مايه؛
نفشاند از سوز درون
نوری به ظلمت؛
با غرش رعد ،
چون ببرِ غرانی نپيچد با پلنگ رنگ و نيرنگ،
دشمن نگيرد کر کسان مرگ منقار،
يکسر نتازد بر قفس ،بر بند ، بر ننگ،
دائم نراند خونِ آگاھی گلرنگ
در خوشه ھای تشنه ی روئيده برسنگ؛
ھر لحظه، ھر جا
ازجا نخيزد...
آتش نگيرد،
از کين و کشتاری که گيتی
کرده ويران ،
شعرش اگر تيری نگردد در کمانه،
خفاش خون آشام را رفته نشانه،
شمشير برايی نگردد،
نايد فرو از خشم و کينه ،
بر قلب نفرت بارِ دشمن...
با کاروانِ کار در ره مانده گر باز،
گشته ھمآواز
الھام از نو زايی فردا نگيرد.
سر بر نيارد گر چو نوری از حقيقت،
ازابر انبوه دروغِ کوه پيکر.
درزير بال خيل خفاشان نيرنگ
شبخوانِ مجروح حقيقت را نجويد.
شعری نخواند ھر نفس چون ھرم آتش
ريشه ز جان بگرفته و
بر دل نشسته ...
آری برادر
درقلب اين دوران يکسر کين و نفرت
شاعر اگر خاکی نباشد،
در جنگ با آئين ضحاکی نباشد ؛
شعرش اگر ھم ره برد بر اوج افلاک،
جز بوسه بر دامان سفاکی نباشد
برزين آذرمھر
سپاه ماه مه
به باغ ِ خرم ِ گیتی بهار می آید
بهار ِ مردم ِ چشم انتظار می آید
به ماه ِخرم ِاردیبهشت ِ خرم پی
به دیده پرچم و گل بیشمار می آید
پی بهار طبیعت به مقدم ِ نو روز
بهار دیگری از فصل کار می آید
به مو سمی که جهان می شود دوباره جوان
سپاه ِماه ِمه از هر کنار می آید
به هر کران که نظر می کنم به روی جهان
ز هر جوانه ی جان عطر کار می آید
زهم گسیخته گویی بساط ِ اهریمن
که اورمزد ِ زمان شهسوار می آید
سپاه کار، سپاه ِ جهانی زحمت
دوباره بر سر ِ سکوی کار می آید
ز لالههای دمیده به کشتزار نبرد
خروش و هلهله صدها هزار می آید
زمشتهای گره گشته از صلابت ِ خشم
نشان ِ روشنی از کارزار می آید
پی سیاهی شبهای پر هراس ِ نبرد
پگاه ِ معجزه و افتخار می آید
گذشته چون شب تاریک در کشاکش رزم
سپیده با رخ ِ خورشید وار می آید
زیورشی که به شب می برد به نام ِ بشر
سپاه ظلم و ستم تارو مار می آید
چو داد ریشه دوانده به شوره زار ِ ستم
درخت سبز عدالت به بار می آید
مگو که ظلمت شب باز گشته در عالم
نگر که شیر ِ سحر، شب شکار می آید
به شوق تیر نشاندن به قلب تاریکی
چو شعله ملتهب و بیقرار می آید
مده عنان به سرافکندگی دور شکست
چرا که چشم خرد اشکبارمی آید
مگو که کار جهان شد به کام سرمایه
که دور لاشخوران نا به کار می آید
حقیقتی ست که در زیر ابر بیباران
بهار ِ هستی ما سوگوار می آید
تعجبی نه اگر زیر یوغ ِ سرمایه
سپیده مان به نظر شام تار می آید
چنان ز"کار مجرد" تهی شدم از خویش
که کار در نظرم چوب دار می آید
منه زدست سلاحی که بر گرفتی چند
که بینبرد توشب ماندگار می آید
بهار سرخ به گیتی دوباره گردد با ز
بهار ِ کار در این روزگار می آید
بکو ب پا و به میدان شهر دست افشان
که بر اریکه ی قدرت نگار می آید
سپاه صلح بخوانش، سپاه ِ رستاخیز
که او هماره ترا غمگسار می آید
برزین آذرمهر
گل ِ منای بهار ِ آزادی
همه جا را گرفته روح ِ بهار
گرم رقص است لاله ی تبدار،
چشمه ساران دمیده ا ز دل ِ کوه ،
کوه در هاله ی مهی انبوه؛
مرغ ِپر بسته ، گشته بال افشان ،
از قفس رسته پوپک غمخوان؛
مرغکان عاشقانه می خوانند،
زندگان، زنده گان ِ بیدارند...
ای گل من تو هم شکو فه بر آر!
آمده
آمده
دوباره بهار!
چون بنفشه بروی بر لب ِ جوی!
همچو نرگس بخند بر لب آب!
چون شقایق بجوش از دل ِکوه!
گو سر آمد فسانه ی اندوه،
گو که این شهر در خروش آمد،
نوبت عدل و داد و نوش آمد!
نغمه سر کن
بخوان دوباره به ناز!
زندگی را دوباره کن آغاز!
مژدهام ده،
بگو که روز رسید!
شب سر آمد
بخنده شد خورشید!
گل منای شکوفه ی شادی،
گل منای بهار آزادی!
برزین آذرمهر
کابوس
دیشب تمام شب
سر سرخ ِ سبز پوش
در ساحل خموش،
می خواند پر خروش :
دریا ندیده بودم
بر جا نشسته سرد،
در خود فرو خزیده،
افسرده، چهرهِ زرد؛
زانوی غم گرفته،
دلخسته، در بغل،
در ورطه ی کبودی
ا ز خون و اشک و درد...
این سخت سر که می کرد،
هنگامهها به پا،
در دام ِ چه طلسمی
دل کنده از نبرد؟!
در نیمههای راه و
افتاده از نفس
چون پر شکسته مرغی،
در کنج یک قفس...
این سان فروشکسته،
از خویش بی خبر؛
دست کهاش نهاده،
سنگ لحد به سر؟!
دریای چاره گر،
رهپوی این سفر،
در انتظار چیست؟
در انتظار ِخیزش باد از کدام سوست؟
لب پر چرا نمی زند،
قد بر نمی کشد ،
طغیان نمی کند ،
شور ِ نهان خود ،
عریان نمی کند؟
آن شور ِ پا گرفته ،
در موجها چه شد؟
وان موجهای رفته،
تا اوجها چه شد؟
فصل بلند شر
آخر نشد مگر؟
آیا به سر ندارد او
دیگر هوای رشد؟
دیگر در او نمی تپد،
قلب تپان ِ ماه؟
سو سو دراو نمی زند،
تک اختران راه؟
مرغان ره بگوئید
در شب چه رفته است؟
با آن همه نشاندن دانه به ژرف ِ خاک
نشکفته گرستارهای در آسمان چه باک؟
درکشتزار شب،
ما رشد می کنیم
بر نبض تازگی،
ما راه می بریم ،
درموجسارهی نهان در ژرفنای شب ،
خود قطره قطره باهم پیوند می خوریم
وین قطرهها،
که با هم همساز می شود،
دریا گری در یا آغاز می شود...
با این همه، همیشه
این مرغ ِ دردمند
در اوج موج ها،
یا ژرفههای شب،
فریاد می زند :
یاران
خطر!
خطر!
از دام ها
حذر!
از برکههای پر شده از لایه ی لجن،
ازمارهای آبی بر موجها سوار،
گه زیر، گه زبَر
آنان که ماهرانه
خود پیش می برند،
لیکن رهبْرانه
بر ریشه می زنند.
شبخوان ِ این سفر
از سختی و مرارت این راه با خبر،
رهتوشهای فراهم،
کرده خورند راه،
لیکن در این کرانه ی خاموش و وهمناک،
خواب از سرش ربوده ،
کابوس هولناک!
برزین آذرمهر
اندوه کوه
دريا
به هم بر آمد و
شد آسمان کبود...
کوه دريده تن،
يکريز و
بی امان،
تا صبح نعره زد؛
پيچيد همچو مار
از درد زايمان!
در گرگ و ميش صبح
خفخند خشک باد
خنجی کشيد به چهره ی مخمور آسمان،
هه هه
نگاه کن!
با آن همه مرارت و
بی تابی و
خروش
وان بانگ شادمانه و
گلبانگ نوش نوش
زائيده
کوه
موش
بهمن ۶٣
برزين آذرمهر
از زبان دژخیم
من که ام؟
سنگدلی مرگ اند یش،
دیو ِ شبهای دراز ِ تشویش،
که پلیدانه برَد دست به هر تسمه ی آتشگونی،
تا کشد از دهن ِ جان به سری،
حرفی بیش!
سالیان سال است
نشده روزی،
شب؛
یا نگشته شب جانکاهی،
صبح؛
که نلرزانم من
زیر آوار ِ شکنجه ،
هر دم،
جان ِ خسرو وش ِ مردم یاری!
نیمه جانی را یا
بارها
در تب و درد،
نبرم از طاقت،
نبرم تا لب ِ بیغوله ی مرگ
زیر ِ دندانه ی طاقت کش مرگ افزاری!
درشبانگاهی سرد،
ننشانم به شقاوت به دلی صدها داغ
به یکی دشنه و نشتر ندرم
تن "حکمت جویی"
به پلیدی نبرم دست به "پروانه" ی سیم اندامی
نزنم زخمه ی کاری به تن ِ "سهرابی"!
نشکنم دست کسی را که به دیوارنویسد گاهی
"زنده باد آزادی!"
نبرم دست به سنگپاره و
سنگ،
نکنم دلشدهای را
سنگسار،
تیر بر قلب ِ "ندایی" نزنم،
نکنم حلق آویز
همچو "فرزاد" گلی را
هر بار،
از طنا ب داری!
تا چه اندازه شنیع است سقوط انسان!
سگ زنجیری تاراجگرانی گشتن،
که جهانی را انداخته اند،
در دهان ِعفن ِ کفتاری!
با همه خبث و پلیدی که به کار است مرا
عدهای برآنند،
که پی امر معاشم من ِ پست
وز پی لقمه ی نانی ناچیز
و یکی کوزه ی آب است که
من،
این چنین می کو شم؛
واز این ساده دلان
چه بسا برخیها پندارند
که یکی مأمورم
پس از این کرده ی خود معذورم !
لیک بر من
که پلیدی شده اینسان جایز؛
آفتابی تر از این چیز نبوده هرگز:
زیر این پوسته ی نازک و بیرنگ و لعاب ِ بشری
که به پیکر دارم
دیرگاهی ست که من
پست و نفرت بارم!
و در انبوهه ی دوزخ سازان
دیو مردم در و
مردم خوارم!
برزین آذرمهر
دريا و درنا
ديشب تمام شب
درنای سرخپوش،
در ساحل خموش
می خواند پر خروش…
دريا،
کنار او
خنياگری غمين و
پريشان بود،
بر دل ھزار سايه ماتم داشت،
سياھش ◌ِ بر اطلس
عطری نه از طراوت باران بود،
شوری نه از کشاکش توفان ھا…
درجزرخويش
با ھمه جان زجر می کشيد …
وآن مرغِ جان به لب
از ھول ديرپايی اين جزر
در تعب
می خواند دمبدم :
“ای اژدھای آبی
ای زنده از خروش!
ای سختسر
که ديری بر صخره کوفتی،
و بارھا فکندی لرزه به جان شب…
وکنون…
چنين فسرده
پژ مرده ،چھره زرد
از تاب و تب فتاده،
بر جا نشسته سرد ! …
ای يل
که ات به ذلت
گردانده رامسر؟
دست که ات نھاده
سنگ لحد به سر؟
در نيمه ھای راه و
افتاده از نفس
چون پرشکسته مرغی
در کنج يک قفس...
با چون تويی چه کردند
ديوان بوالھوس؟
کاين سان ز پا فتادی
کندی دل از نبرد!
در انتظارنعره ی توفان ز کيستی؟
درآرزویِ خيزش باد از کدام سو؟
لب پر چرا نمی زنی،
قد بر نمی کشی،
طغيان نمی کنی،
شورِ نھفته را
عريان نمی کنی؟
روشن نمی سرايی
آماج ھا چه شد؟
آن شورِ پا گرفته ،
در موج ھا چه شد؟
وان موج ھای رفته،
تا او جھا چه شد؟
فصل بلند شر
آخر نشد مگر؟
در سينه ات نمی تپد،
قلب تپانِ ماه؟
سو سو دراو نمی زند،
شب اختران راه؟
آيا به سر نمانده ات
ديگر ھوای رشد؟
شور بر آمدن
غوغایِ بر شدن…
برآسمان جھيدن
بر صخره کوفتن؟…“
***
دريای شب گرفته
از درد کف به لب،
گويد به غمگساری :
“ای مرغ تيز پر!
در موج موج دريا،
تا اين سکوت ھست،
تا اين فضای ترس…
دريا اگر نگردد از قطره بارور
قطره اگر نگردد
چون بحر پھنه ور؛
گر من ز تو نگيرم
دريا دلی و
خود
دريا دلی نبخشم
بر موج ھای فرد…
بر اوج ھا رسيدن،
جزخواب يا خيالی،
در عمق شب
چه بود؟…“
***
“در سير اين سفر
بس بار ھا که بی سر
کژراھه رفته ايم!
با آن ھمه نشاندن گلدانه در مغاک
نشکفته کوکبی اگردر اين کران چه باک؟
در پرده ھای اين شب
از دل اگر بخواھيم
ره باز می کنيم!
با بال بال در ھم
پرواز روشنی را
آغاز می کنيم!
درموجساره ی نھان در ژرفنای شب ،
خود قطره قطره باھم پيوند می خوريم،
اين نغمه ھا چو با ھم،ھمساز می شود،
دريا گری در يا آغاز می شود…
با اين ھمه، ھميشه
ای مرغِ دردمند
در اوج موج ھا،
يا ژرف هھای خامش و بيمار گونِ شب،
فرياد کن !
بخوان!
ياران
خطر!
خطر!
از دام ھا
حذر!
از برکه ھای پر شده از لايه ی لجن،
ازمار ھای آبی بر موج ھا سوار،
گه زير، گه زبَر
آنان که ماھرانه
خود پيش می برند،
اما رھبُرانه
بر ريشه می زنند. “
***
شبخوانِ اين سفر
از سختی و مرارت اين راه با خبر،
رھتوشه ای فراھم،
کرده خورند راه،
ليکن در اين کرانه ی خاموش و وھمناک،
خواب از سرش ربوده ،
کابوس ھولناک!
برزين آذرمھر
نقبی زنیم دوباره به سوی بهار ه ها...
در اين شب سياه ،
جايی که ديو جهل،
به کرسی نشسته است؛
گويی،
کليد باغ سحر را فکنده اند،
در چاه چمکران!
ای آشنای درد!
گر آمدی به خلوت زندان ما
ببين!
رنجی
که می کشيم،
ز رهماندگی ماست!
کن همتی
که دست
بر آريم از آستين...
نقبی زنيم
دوباره
به سوی بهار ه ها!
برزين آذرمهر
..".آه ای" يقين گمشده
باغ از فراق گل ز تن افکند پيرهن،
بر سينه ريخت شب صدف دانه های برف،
پائيز زد به چهره ی هر چيزرنگ زرد،
ماتم بگستريد و
فرو ريخت اشک سرد.
بس ساليان گذشت...
در برکه های شب زده،
تا ديرگاه ها،
جزغوک غم نخواند؛
جز هق هق خفيده ای
از مرغ حق نماند؛
درهر کجای ره
هر لحظه،
خنجری
بر استخوان خليد؛
زهر کشنده ای
درجسم وجان دويد؛
هر لحظه ،هر نفس،
شک همچو صخره ای شد و
ره بست بر هدف؛
آه ای" يقين گمشده" رفتی ازاين ديار
زان پس دگر ند يد کسی چهره ی بهار؛
گو بی توما
چگونه ازين ره،
گذر کنيم؟
بی تو چگونه اين شب تيره
سحر کنيم؟
برزين آذرمهر
آزادی
ای طنين ترکش بهار
در کوير سترونی!
عطر گرم پيکر زمين
دررگان هر چه رستنی!
دربهار سرزمين من،
همچو پرتو سپيده دم
بر ستيغ قله ها
به دم!
بی تو
ای جوانی جهان!
بی تو
لحظه ای
نمی توان
در بهار سرد اين ديار،
چون پرنده های بيقرار،
عاشقانه خواند!
ای هماره تشنه ی سفر،
در شبان سرد و
بی مفر،
بی تو
بار ها و بارها
طعم هر الم چشيده ايم
سختی ستم کشيده ايم
وز ورای نکبت زمان
رو به اين يقين
نهاده ايم:
بی تو
دل نمی تپد
به شوق
بی تو
دانه های سرخ عشق
درضمير ما
قد نمی کشند
بر نمی دهند
بی تو چهره ها
همه کبود می شوند.
بی تو جامه ها
همه سياه
بی تو لحظه ها
همه تباه...
در بهار تو
ای شکوه باغ زندگی
نبض تند عشق
از رگان نازک وجوان لحظه ها
می رسد به گوش!
در فروغ خنده های تو
گرم می شود ضمير خاک
صبح می شود
بهار می شود
دست های بسته گرم کار می شود
روزگار خفته باز
می کند
خروش!
ای شهاب تيز بال و سرخ!
ای ز مهرو عشق
ارغوان!
سر زدی ز صخره های خونی ستم
در بهار سرزمين من
رسم ديگری رقم بزن !
جاودانه جلوه کن
بجان!
آمدی
خوش آمدی
بمان!
ارديبهشت ۵٨ برزين آذرمهر
...بس که در اين شب خونين
آسمان آبی نيست،
سرخابی ست؛
بادلی سوخته ازداغ هزاران اختر
ديرگاهی ست که خون می گريد...
دل من در تشويش،
راه پر رنج رهايی در پيش،
و به هرگام دد خونخواری
شرزه ماری که هر آن لحظه زند،
بر جان نيش...
اين ميانه اما
ماه با نيزه ی نوری باريک
می خلاند هر دم
شرری در تن کوه،
کوه با پيکره ای سخت ترک خورده، ز تب
شيهه بر می کشد از سينه به شب،
پشت کوهانه ی کوه جادو
نعره هايی ز ستوه درياست...
دل مجروح زمين
ليک غمين،
چون دل من خونی است،
هر چه را
در هر جا
می بيند،
در تب و دهشت سرخی ست
فرو
هر دلی در هر جا
گويی سخت،
يا
به سوگی ست فرو رفته و
يا
زير آوار شکنجی
مدفون...
بس که در اين شب خونين
يکريز،
مثل باران از ابر،
مثل شبنم از گل،
ازدم تيغ جنون،
خون قلب عاشق،
قطره
قطره
به زمين
می ريزد!
برزين آذرمهر
هجويه
هجويه
اهل سجاده سگی هرزه مرض
حيله گر ،بدخواه،
بد کين و غرض،
به شبانی رمه خو کرده،
وندرو گرگی بزخو کرده؛
دست ورو شسته، حيا داده به باد
آبرو خورده و
هم،
قی کرده،
به هوای چه ؟ندانم ،شايد،
تکه نانی ز تنوری موعود،
گشته در مضحکه ی ملک ز نيرنگ، به بند
از دف و نای چو خود مطربکی
رقاصک!
من که در بهتم و حيرت هم از اين خوشرقصی
هم به دل دارم از اين حيله و ترفند گزند،
چون يکی دانه که بر تابه
ندارم آرام
دائم از خشم به خود می گويم:
وه چه نامردی و نامردمی اش بود به کار،
چه نکو ديد نهان پويه
در او
اين سيرت،
چه به جا خواند ،همو
اين تنه را
عبا سگ!
از پی آن همه سال و مه آغشته به خون،
چه حکايت ها مانده ست هنوز،
و چه خونين اثری،
زان فرو مايه که افکند به شر،
ازسر خيره سری
بر هر آن کشته و خرمن شرری؛
وچنان اهرمنی مردم خوار،
سايه افکند به هر بام و دری؛
و هزاران را بفکند به بند،
بی که آيد ازآنان خبری؛
هر رهی بُد به جهان،
بست، مگر
راه سرگشتگی و دربدری؛
وچه ها نتوان گفت،
زان همه کينه و آشوب
که انگيخت،
چو دود؛
وان بدی ها که
به عالم تازاند؛
وان ستم ها
که به زندان ها راند؛
درشب بی سحری...
چه بگويم يارا
هجو من نيست اگر درخور او
لايقش
غايط هر گاو و خری!
روزگاری،
آری،
می گويند،
کاين دغل
مردک درويشی بود،
شيخک شوخ خوش انديشی بود،
ظاهری داشت به مانند همه،
چون شبانی همه در فکر رمه،
زير آن پوشش و
لعاب دروغ،
کس نمی برد گمان
اين باشد؛
با نحيفان به سر کين باشد
ليک افسوس که ديری نگذشت
بخت بر گشت و
ورق هم بر گشت؛
پشت چون کرد به خيل مردم،
ريشه ی مردمی اش هم شد
گم!
سر خر را به نهيبی کج کرد،
با ره و رهرو و رهجو لج کرد،
ساز ديگرزدو
شد راه د گر
ره کشانيد به بيراه دگر،
رنگ و نيرنگ شد اندر کارش
هم در انديشه و هم گفتارش
آبروئيش اگربود به رو
شد در آنجا که نبايست،
فرو !
و بدين راه و نمط
کرد مرسوم همه کار غلط،
دست بگشاد به هر کار خطا
شد به گيتی دد انگشت نما؛
تا توانست به ياران بد کرد
عاشقان را همه جا گردن زد؛
سادگان را به يکی وعده فريفت
زهر در جام تن و جانشان ريخت؛
کردشان با غل و زنجير اسير،
کرد از هستی خود شان هم سير؛
آخر کار
چه ادباری شد!
آب روشن،
چه لجنزاری شد!
اين گل سر سبد عالم و دهر
پوست انداخته و
ماری شد!
افعی زهری قهاری
شد!
درد اين است ،
اگر چاره و درمان نشود؟
شيوه ی مردمی اش،
شيوه یِ دوران نشود؟
باز در گردش ودر پيچش کار
اين خطرراه گشايدهر بار:
"خون قدرت چو بجوشد
در رگ
گرگ خو نخواره تراود،
ا ز سگ! "
برزين آذر مهر
با یاد یاران ِدر بند
سفر دریایی
گر گرفته تن شب
وا شده بر سر دریا گل ابر،
لا ی لا ی نفس دریایی
ماه را برده به خواب،
در سرا پرده ی گهواره ی آب؛
به دل شب زده ی من اما
ندهد گردش ِ خوابی تسکین.
گر گرفته تن من از تن شب
تیرگی در ته شب باخته رنگ،
می کشم بیهده تا چند من این سنگ به سنگ؟
این چه کوهی ست که ره بسته به دریا گذرم؟
جای پای همه دریازدگان هست بر آب
ز چهام هست درنگ؟!
بستهام بار سفر بر دریا
سفرم گر نبوَد دریایی،
چه ره آورد من از این سفرم؟!
آرمیدن آری
از برای نفسی تازه کردن،چه بسا
ناگزیرست ولی
گر به پاید دیری
هر چه را ،در هر جا
گنده دارد چون آب،
در کف ِ مردابی!
گفته اند این را و
می دانیم،
بر لبان ِ همه دریا زدگان ،می خوانیم:
تن نداده به خطر،دست نیابی هرگز،
تو،به مرواریدی!
در کویر این شب
زیر این لاشه ی سنگین و سیاه،
زیر باران تند و سمجی،
از شقاوتهای ِ ماتم بار؛
که چنینم برده
ازمیان
تاب و توان؛
و چنین بسته مرا
با هزاران زنجیر؛
در کف زندانی،
با فرو مرده چراغی کم سو
که نمی آید بر
گویی از عهده ی این تاریکی ...
در چنین مرده شبی هم
حتی،
گر نخواند به گذر، مرغ ِامید،
ندود در رگ ِ باران، تب ِ باد
نشکفد در دل دریا ،گل ماه،
این مپندار
فروریخته شب
جاودان بر دریا!
بی گمان از ره امید کسانی چون تو
که به اندازه ی دریا از موج ،
که به اندازه ی جنگل از برگ،
برده از کشمکش ِ عمر نصیب؛
تیرگی بر تن شب بازد رنگ،
باد فریاد کشان آید باز،
بتپد باز دل ماه در آب
باز دریا بشود توفانی!
گر گرفته تن من
به دلم هست شتاب
می خورد از جگرم مرغ ِ عذاب،
صدف سینه دریا ست پر از مروارید،
صدف ِ روز من اما خالی...
بحر گم کردن ِ راه
یاوه گویان جهان
می گویند:
که بدیها همگی ، ریز و درشت ،
ا ز سرشت ِ بشری آب خورند...
مرغ حق اما
گوید هر آن
از بد و نکبت یک مشت طفیلی ،هر گاه
باغ گیتی بروبیم درست،
و به هیچ ترفندی
نگذاریم بیافشانند تخم
در نهان خانه ی خاک؛
بر درخت بشری بال زند
عطر والای گل انسانی!
و در این ره شب و روز
فکر آن رهگذر مانده به راه،
یاد آن تو شه که می بایدم آن،
غم این نیز که شبگیر فرا آید باز
وز نبود ِ تلاشی پیگیر
گم شود در دل یک ابر ِ سیاه
"لحظهای نیست که بگذاردم آسوده به جا."*
گر گرفته تن شب
وا شده بر سر دریا گل ابر
پر فرو ریخته مرغ ِ باران
سفری هست اگر بر دریا
بشود یا نشود توفانی
دل به توفان زدگان باید !
برزین آذرمهر
*از" نیما یوشیج"