نمایشگاه عکسی به مدت یک هفته در “Candid Art ” واقع در منطقۀ “Angle ” لندن برگذار شد. این نمایشگاه آثار تجربی و عکسهای مستند “Documentary Photography ” تعدادی از عکاسان مقیم لندن را به معرض دید عموم قرار داد. عکاسانی چون “Kennedy Connolly ” که ابسترههایی از ترکیب اتفّاقی رنگها را سوژۀ کار خود کردهاند. تا “Matt Wright ”، “Chris George” ، “Lorna Roach ” و... که انسان و طبیعت و رابطۀ متقابل این دور را در فریمهای عکس جای دادهاند.
در بدو ورود و در نگاهی کلی، بیننده در مییابد که فرآوردههای دو دنیای متفاوت او را به شگفتی خواهد انداخت: دنیای رنگها و رنگآمیزیها، و شعبده و شیطنت لنزهای دوربین درهمایش و گردهمایی رنگین کمانی از آبی و سرخ و ارغوانی، و در کنار آن حضور و سیطرۀ موجود ارضا شدهای که «انسان» میخواندندش. هم اویی که حتا با قرار دادنش در قابهایی که در چهارچوبهای عکس تعبیه شده، راضی و خشنود به نظر میرسد ـ و صد البته ناآرام و جستجوگر.
دنیای دیگر، کارناوال رنگهای تیره و خاکستری و نمایشی از مراسم شام غریبان موجودات فراموش شدۀ این کرۀ خاکی است. بیآنکه عمدی در بزرگنمایی کردنهای متداول انسان شرقی برای جلب ترحم و اعتماد دیگران باشد، لنزهای سوگوار و سیه چرده دریچهشان را به روی ناکامیهای آن دنیای فراموش شده میگشایند. عکسهای «مریم اشرافی» ثبت ثانیههایی از شمارش معکوس، و زندگی از نفس افتادۀ معتادان ایرانی در این نمایشگاه است. خود او میگوید: کار تجربیام در میان معتادان ایرانی، از هر جهتی که حساب کنید، ساده و آسان نبوده است.
با هم پای صحبت مریم اشرافی مینشینیم:
• مریم جان! در ابتدا خوانندگان را تا حدودی با خودت آشنا کن. بگو در کجا درس خواندی، و در چه رشتهای؟ چند ساله هستی و چه مدتیست که در خارج از کشور زندگی میکنی.
o من بیست و سه سال دارم و تقریباً شش سال است که به انگلستان آمدهایم. دوـ سه سال اول آمدنم به خاطر مسئله زبان مجبور بودم در دبیرستان اینجا “A Level ” بخوانم و بعد در سه سال اخیر در دانشگاه “Newport ” که تنها دانشگاهیست که رشتۀ “Documentary Photography ” یا همان «عکاسی اجتماعی» دارد، تحصیل میکنم.
• بسیار خوب، تا حدودی با تو آشنا شدیم. در نمایشگاهی عکسی که در لندن برگذار شده بود، بخشی به کارهای تو اختصاص داشت. عکسهایی که تو از معتادان ایرانی گرفته بودی. آنطور که در روز افتتاحیۀ نمایشگاه به من گفتی، سفرت به ایران در رابطه با پروژۀ دانشگاهیات بود. لطفاً در این باره توضیح بیشری بده.
o من از همان اوّل که دانشگاه را شروع کردم، این موضوع در ذهنم بود که پروژۀ آخرم را در ایران داشته باشم. چون احساس میکردم موضوعهایی که در ایران هست، برای من که ایرانی هستم، قابل لمستر است تا موضوعهایی که در اینجا وجود دارد. وقتی هم به ایران رفتم، پروژهام در ابتدا راجع به معتادین نبود، ولی در سه هفتۀ آخر، به دلایلی پروژهام عوض شد. در آنجا با یک “NGO ” [نهاد غیردولتی] آشنا شدم به اسم «پرسپولیس» که داشت راجع به «کاهش خسارت اعتیاد در ایران» کار میکرد. با توجه به بزرگ بودن این مسئله ترجیح دادم این موضوع را به عنوان پروژهام انتخاب کنم.
• گفتی در ابتدا پروژهات دربارۀ اعتیاد نبود. میتوانی بگویی قبلاً چه پروژهای داشتی؟
o اوّل که به ایران رفتم، روز اوّل محرم بود. اولین پروژهام دربارۀ ده روز اوّل محرم بود. بعد از آن تحقیق میکردم روی پناهندگان افغانی در ایران. که متأسفانه به علت مشکلاتی که برایم پیش آمد، نتوانستم مجوزی برای آن کار بگیرم. در نهایت مجبور به انتخاب همین پروژه [اعتیاد] شدم که از این بابت خیلی خوشحالم.
• به هر حال پروژۀ کاری تو در ایران یک پروژۀ دانشگاهی بود؟
o بله، بله!
• قبل از اینکه به مسئله مهم اعتیاد در ایران و تجربه و مشاهدات تو در این زمینه بپردازیم، سوالی را مطرح میکنم که ممکن است به ذهن هر خوانندهای خطور کند: زن جوانی به سن و سال تو به جای «جوانی کردن» و لذت بردن از زندگی، به جای خوش گذراندن، چرا باید خودش را درگیر مسایلی از این دست کند؟
o (با خنده) نمیدانم! شاید از همان اولی که این رشته را انتخاب کردم، خودم را آماده کرده بودم تا همان چیزی که بقیه جوانی کردن و خوشگذرانی میگویند را نداشته باشم. برای من خوشگذراندن این است که بتوانم وقتم را با آدمهایی صرف کنم که در نهایت چیزی از آنها بدست آورم. میخواهد این آدمها معتادین باشند و یا... منظورم این است که برای من آدمها و نوع رابطهها خیلی مهم است.
• (با خنده) باشد! بیاییم سراغ مشاهدات تو از معتادان ایرانی ـ و یا بهتر گفته باشم معتادان تهرانی. چه مدتی در میان آنها بودی؟
o حدوداً سه هفته.
• ملاقات تو با آنها در کوچه ـ خیابانهای تهران بود و یا اینکه به مکان معینی میرفتی؟
o نه متأسفانه! به دلایل متعددی که مطمئناً خیلی از خوانندگان میدانند، راه رفتن در خیابانهای ایران و برخورد با این افراد اصلاً کار سادهای نیست. مخصوصاً برای من که یک دختر هستم. امّا از آنجا که پنج، شش سال از زندگیام را در آنجا نبودم و با بعضی از موضوعها احساس غریبگی میکردم، فکر میکردم که برای شناختن آن ناشناختهها احتیاج به زمان دارم. و چون من زمان محدودی داشتم، مجبور بودم برای ملاقات با معتادین از جای متمرکزتری شروع کنم. همانطور که قبلاً گفتم با یک NGO آشنا شدم که هر روز به آن محل میرفتم و با معتادین به صحبت مینشستم.
• بیآنکه از تو توقع داشته باشم به زوایای مختلف مشکلات و موانعی که بر سر راه تو در ایران ایجاد شده، اشارهای داشته باشی، امّا برای اینکه خواننده را با جنس مشکلات آشنا کرده باشیم، در یک اظهار نظر کلی بگو که کار اجتماعی برای NGOها در ایران با چه مشکلات و موانعی روبروست؟
o مهمترین و بزرگترین مشکل حمایت مالی است که NGOها از آن محرومند. حداقل آنهایی که من میشناسم...
• NGO پرسپولیس چطور؟
o نه، متأسفانه حمایت مالی اصلاً ندارند، که این به نظر من مهمترین مشکل است. مشکل بعدی، متأسفانه به مردم “Local ” منطقه مربوط میشود. مثلاً مردم میگفتند به جای اینکه معتادین را جمع کنید، در عوض شما میخواهید به آنها سرویس دهید و...
• یعنی در واقع مردم یکی از موانع اصلی ارایۀ خدمات به معتادین بودند؟
o بله، مسئولین آن موسسه هم همین را میگفتند. و البته مشکلات زیادی هم با پلیس وجود داشت.
• میخواهم طرحی را با تو در میان بگذارم و بعد سوالی را مطرح کنم: برای عدهای از «روشنفکران» ایرانی پدیدههای اجتماعی عموماً ویژگیهای ثابت و غیر متغییری دارند ـ و بالمآل تحلیلهای ثابت و جهان شمول. در صورتی که به گمان من غالب این پدیدهها، هم ویژگیهای ثابت دارند و هم خصوصیتهای بومی ـ منطقهای. اتفاقاً به همین دلیل است که شکل ناهنجاریهای اجتماعی (مثلاً فحشا و اعتیاد) در کشوری مثل انگلستان با کشور رومانی و یا ایران متفاوت است. اگر تو با این منطق موافق هستی، با توجه به تجربه و مشاهدات خودت، از ویژگیهای بومی ـ منطقهای اعتیاد در ایران برایم بگو.
o جایی که من میرفتم و کار میکردم یکی از محرومترین مناطق تهران ـ که به اصطلاح پایتخت هم بود ـ در جنوب شهر بود. که به نظر من فقر فرهنگی در کنار فقر اقتصادی یکی از دلایل مهم اعتیاد در بین آن مردم بود. خیلی از آنها به دلیل امید نداشتن به آینده و پوچ دانستن زندگی به اعتیاد کشیده شده بودند... البته اگر منظور شما را از سوال درست فهمیده باشم؟
• به جای توضیح دادن، سوال دیگری را مطرح میکنم، شاید به مقصودمان نزدیک تر شویم: اگر بیحقوقی فرد را به توضیحاتی که تو در بالا دادی، اضافه کنیم، فکر نمیکنی تعریف جامعتری به سوال داده باشیم؟
o دست است، دقیقاً! فکر میکنم تعریف کاملتری باشد.
• پیشتر گفتی این امکان را داشتی تا با معتادان بنشینی و گفتگو کنی. آیا این امکان به راحتی برایت فراهم بود؟
o در NGOای که میرفتم، با مسئولین آن صحبت کردم و آنها را روشن کردم که هدف من از انجام این پروژه چیست. آنها هم گفتند که ما دراین باره مشکلی نداریم و خیلی از آن استقبال کردند. امّا گفتند که باید دید معتادین قبول میکنند که...
• سوال من به همین قسمت ارتباط گرفتن تو با معتادین مربوط میشد.
o بله متوجه شدم. در برخورد اول با معتادین به آنها نگفتم که عکاسی میکنم و کارم چه هست. بلکه به عنوان کسی که در آنجا کار میکند به آنها معرفی شدم. آنها هم خیلی راحت با من صحبت میکردند. فکر میکنم یکی از دلایل آن زن بودن من بود.
• به هر حال، ارتباط گرفتن تو با آنها راحت بود؟
o بله، خیلی راحت. بعد از چند روز که بین آنها بودم، کم کم به آنها گفتم که چه کار میخواهم بکنم، و آنها هم خیلی استقبال کردند.
• حرف دل آنها چه بود؟ چه خواستههایی داشتند؟
o من بیشتر کارم در رابطه با زنان و اعتیاد در ایران بود ـ که البته این کار را نتوانستم ادامه دهم ـ و صحبتهای من بیشتر با زنان معتاد بود. خیلی از آنها فقر فرهنگی و اقتصادی را دلیل اصلی معتاد شدنشان میدانستند. خیلی از آنها میگفتند وقتی تازه شروع کرده بودیم، اصلاً نمیدانستیم اعتیاد یعنی چه. اغلب آنها از طریق همسر یا «رفیق ناباب» به اعتیاد کشیده شده بودند. امّا وقتی به وسط راه رسیدند، تازه فهمیده بودند چه اشتباهی مرتکب شدهاند. با این حال اکثر آنها میگفتند که در آن مرحله هم انگیزهای برای برگشتن نداشتند.
• سن و سال آنها چقدر بود؟
o زنانی که من دیدم پنجاه ساله، سی ساله، شصت ساله، و جوانترینشان بیست و هفت ساله بود.
• پرانتزی در گفتگویمان باز میکنم. گفته میشود بهای مصرف یک وعده هروئین در ایران، از قیمت یک پاکت سیگار ارزانتر است. به نظر تو این موضوع چقدر صحت دارد؟
o متأسفانه چنین چیزی درست است. آنقدر تهیۀ مواد مخدر در ایران راحت است که گفته میشود در هر نقطۀ تهران میتوان در عرض کمتر از هفت دقیقه به مواد مخدر دسترسی داشت.
• برگردیم به گفتگویمان، منتها کم کم از بخش روایی فاصله بگریم و نظرات شخصی تو را هم به گفتگو اضافه کنیم. به نظر تو و با تجربۀ محدودی که در میان معتادین تهرانی داشتی، فکر میکنی چرا آمار اعتیاد ایران این قدر بالاست؟ چرا اکثر مصرف کنندگان از قشر جوان جامعه هستند؟
o ببنید! وقتی آنها [معتادان] از تجربیات خودشان میگفتند، تا حدودی برای من قابل لمس بود. امّا بعد از آنکه با کارمندان NGO ـ که به معتادان خیابانی هم سرویس میدادند ـ به مناطق «راهآهن» و «شوش» رفتم، در آنجا با طرز زندگی آنها از نزدیک آشنا شدم و دیدم حرفهایی که میزنند چقدر حقیقت دارد. یعنی وقتی میگفتند ما هیچانگیزهای نداریم. از طرف دیگر فقر اقتصادی و حشتناکی که در ایران است، دلیل مضاعفی برای اعتیاد هست و...
• هیچ کس منکر فقر اقتصادی در ایران نمیتواند باشد، گرانی و فقر در ایران بیداد میکند. امّا بخش زیادی از مصرف کنندگان مواد مخدر از میان طبقات متوسط و مرفه جامعه هستند. بنابراین عامل فقر اقتصادی نباید به تنهایی پاسخگوی معضل اعتیاد در ایران باشد.
o درست میگویید. در بین جوانها، جوانهای بالا شهری که خیلیهایشان را من میشناختم، اعتیاد شایع بود. و وقتی از آنها میپرسیدم که درد شما دیگرچیست؟ آنها میگفتند امیدی به آینده نداریم. اکثر آنها میگفتند که میخواهند در حال زندگی کنند و آینده برایشان اصلاً مهم نیست. اکثراً میخواستند با خوشگذرانی در حال، آینده را ـ که پوچ میدانستند ـ فراموش کنند.
• مریم جان، طرح دیگری را با تو در میان میگذارم و بعد پرسشی را مطرح میکنم: اعتیاد و فحشا مقولاتی نیستند که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی وارد جامعۀ ایران شده باشد. امّا در دوران قبل از انقلاب رویکرد جامعه به این دو ناهنجاری اجتماعی با یک قبح اجتماعی همراه بود. یعنی جامعه در یک مقیاس کلی نسبت به این دو پد یده عکسالعمل نشان میداد. امّا امروز ظاهراً این ناهنجاریها به هنجاریهای آن جامعه تبدیل شده است. تو فکر میکنی چرا؟
o من فکر میکنم یکی از دلایل اعتیاد در ایران، زیاد بودن مواد مخدر در جامعه است. طوری که برای مردم عادی شده، مثلاً آن قدر آمار اعتیاد نزد بچهها بالا رفته که دیگر حالت عادی و عمومی پیدا کرده، یعنی آن موانعی که شما گفتید قبلاً وجود داشته، فکر نمیکنم دیگر وجود داشته باشد.
• یکی دوباری به پدیدۀ فحشا در جامعۀ ایران اشاره کردم و از تو سخنی نشنیدم. آنطور که در روز نمایشگاه از تو شنیدم، پروژۀ بعدی تو راجع به مسئله فحشا در ایران خواهد بود. این طرح را تا حدودی برایم بازکن.
o کار من در آینده فقط روی مسئلۀ فشحا نیست، بلکه اعتیاد و فحشا خواهد بود. اغلب کسانی که من با آنها ملاقات داشتم، به خاطر اعتیادی که داشتند به فحشا هم کشیده شده بودند. یعنی این دو موضوع از هم مجزا نبودند...
• و مکمل یکدیگر بودند.
o بله، کاملاً! این مسئله باعث شد که موضوع برایم جالب شود. به این معنی که ببینم چطور میشود که این افراد به این راه هم کشیده میشوند. از طرفی اعتیاد چیزی بود که در ظاهر دیده میشد، ولی فحشا مشکلی بود که در پشت اعتیاد قرار داشت و کمتر دیده میشد. البته معضل فحشا، معضلی است که زمان بیشتری برای شناختش میخواهد و من در سه هفته نتوانستم حتا به بخش کوچکی از آن بپردازم.
• این پروژۀ تو اگر عملی شود، زمانش کی خواهد بود؟
o من تلاش میکنم که تا تابستان دیگر چند نمایشگاه دیگر از عکسهایم بگذارم تا ببینم آیا میتوانم ساپورت و حمایتی برای پروژهام داشته باشم یا نه. به هر حال در نهایت پروژهام در تابستان آینده خواهد بود.
• اگر خوانندگان این گفتگو بخواهند عکسهای تو از معتادان تهرانی را ببینند، آیا سایت بخصوصی هست که در اختیار آنها قرار دهی؟
o متأسفانه هنوز وب سایتی درست نکردهام، ولی باید بگویم که در دست احداث است (با خنده)!
• آدرس ای ـ میل چطور؟
o بله، آدرس ای ـ میل من این است: mailto: maryam.ashrafi@gmail.com
• برای فعالیتهای اجتماعیات آرزوی موفقیت میکنم. فقط از روی تجربه نسل خودم (و خودم) به تو توصیه میکنم که از «زندگی» و «جوانی» هم غافل نشوی! (با خنده)
o (خندۀ ممتد) نه، حتماً!
• ممنون که در این گفتگو شرکت کردی.
o مرسی، من هم از شما ممنونم.
* * *