
سوسیالیسم
کمونیسم, علم شرایط رهایی پرولتاریاست
اجرای عمل آزادسازی جهان, رسالت تاریخی پرولتاریاست
گفتگو با جوانی تنها
مجید خوشدل
در لندن، شهری با دههاهزار ایرانی، صدها و صدها مرکز کسب و تجارت وطنی، با چندین نهاد پناهندگی، فرهنگی و هنری ... باز او همچنان تنهاست. و من برای هزارمین بار از خودم پرسیدهام: اگر نهادهای دستساختهی خارج کشوریمان پس از ربع قرن «مدنیت» یافته بودند؛ رسانهها و روزنامههایمان «روزنامه» و «رسانه» میبودند، در شبانهروز چه تعداد از این «خدا»گمکردگان را یافت میکردیم؟
خیال خام را به رؤیای شبانه بسپاریم و پای صحبت این جوان هموطن بنشینیم.
* * *
* عزیز جان، مایلی با اسم واقعیات صدایت کنم؟
- در مصاحبه؟
* آره، در مصاحبهای که قرار است منتشر شود.
- مگر چه فرق میکند؟
* فرقاش در این است که در این گفتوگو هر کاری بخواهم بکنم، باید با اجازهی تو باشد. دوم اینکه اگر بخواهی از مشخصات واقعیات استفاده کنی، باید بدانی تنها من نیستم که با سرگذشت تو آشنا میشوم، دیگران هم میدانند این تو هستی که خاطرات چاپ شده.
- شما چه فکر میکنی؟
* با این که به سن قانونی رسیدهای و خودت میتوانی تصمیم بگیری، اما اگر من به جای تو بودم راجع موضوع بیشتر فکر میکردم.
- پس نمیخواهد اسمم را بنویسید.
* خب، چه چیزی بنویسم تا خواننده بتواند با تو ارتباط بگیرد؟
- سنم را بنویسید ... هیجده سالهام؛ حدود پنج سال است که در خارج زندگی میکنم و پدر و مادرم پناهنده هستند.
* بسیار خوب، میخواهی بگویی آیا با پدر و مادرت زندگی میکنی؟
- من که قبلاً توضیح دادهام ...
(ضبط را خاموش میکنم و به او میگویم که فراموش کند هر چه را تا به حال به من گفته است. به او میگویم: فرض کند که من از زندگی او چیزی نمیدانم. و بعد دوباره ضبط را روشن میکنم.)
* سؤالم این بود که آیا با پدر و مادرت زندگی میکنی؟
- نه!
* با هیچکدامشان؟
- با هیچکدامشان که نه (برای مدتی مکث میکند.) گاهیوقتها مادرم را میبینم (که این جمله را با کنایه میگوید.)
* فقط گاهیوقتها؟
- او گرفتاریهای خودش را دارد!
* چرا با لبخند جوابم را میدهی؟
- خب دیگر!
* اگر نمیخواهی در این باره صحبت کنی من اصراری ندارم.
- او همیشه ما را سرزنش میکند که ما باعث بدبختیاش شدهایم.
* منظورت از «ما» چه کسانیاند؟
- من و برادرهایم.
* خودت چه فکر میکنی؟ آیا شما مسئول بدبختی مادرتان هستید؟
- به ما چه؟ مگر وقتی میخواستند بیایند اینجا از ما سؤال کردند؟
* درست میگویی، ما بزرگترها بیشتر وقتها کارها را بدون مشورت با دیگران انجام میدهیم. راستی گفتی چند سال قبل به انگلیس آمدی؟
- پنج-شش سال قبل.
* از آن روزها خاطرهای به یاد داری؟
- تا آنجا که یادم میآید، اوایل که آمده بودیم بد نبود، به ما خوش میگذشت.
* خب؟
- بعد کم-کم اختلافها شروع شد.
* چه اختلافهایی؟
- پدر و مادرم سر هر موضوعی دعوا راه میانداختند. مادرم بیرون میرفت، بابام بهانه میگرفت. بابام لباس مرتب میپوشید، مادرم میگفت: داری برای زنها خودت را درست میکنی. خلاصه سر هر موضوع کوچکی دعوا و مرافعه بود.
* بعد؟
- بعد از چند سالی سر و کول هم زدن، به دادگاه رفتند و از هم جدا شدند.
* مسئولیت شماها را چه کسی به عهده گرفت؟
- توی کاغذ، مادرم. ولی ما خودمان بزرگ شدیم. اوایل که اینها از هم جدا شده بودند، ما بیشتر وقتها خانه بودیم، گاهیوقتها چند روزی میشد که ما رنگ مادرمان را نمیدیدیم.
* فکر میکنی چرا؟
- گفتم که، او مشکلات خودش را داشت.
* یعنی چه؟
- توقع داشت ما خودمان بزرگ شویم تا او زندگیاش را کند.
* از پدرت بگو. آیا او به دیدنتان میآید؟
- اگر هر دو-سه هفته، یک ماه تلفن زدن و حال و احوال گرفتن، یا قراری برای بیرون گذاشتن دیدن است، آره! پس او هم به دیدنمان میآید. میخواهم نیاید ... ما را به دنیا آوردهاند که اینهمه بلا سرمان بیاورند ...
(اشک در چشمانش حلقه میزند و بغض گلویش را میگیرد. سیگاری از جیب درمیآورد و چند پک غلیظ به آن میزند. برای چند دقیقه ضبط صوت را خاموش میکنم و او را به حال خودش میگذارم. وقتی آرامش را در صورتش میبینم، دستگاه ضبط را دوباره روشن میکنم.)
* موافقی دوباره حرف بزنیم؟
(سرش را با علامت تأیید تکان میدهد و سیگارش در زیرسیگاری خاموش میکند.)
* با این سن و سال خیلی حرفهای سیگار میکشی! (با خنده)
- شما هم میخواهی درس اخلاق به ما بدهی؟!
(و این جمله را با خشم ادا میکند، شاید عصبانیت او از گریستنش نزد یک آدم غریبه بوده باشد، تا اینکه حرف من او را ناراحت کرده باشد.)
* نه، واقعاً چنین خیالی نداشتم. فقط خواستم سر صحبت را باز کنم.
- هه! (با زیرکی میخندد و حتم دارم که سؤال بعد را باید حدس زده باشد.)
* تا به حال دراگ [مواد مخدر] کشیدی؟
- چند باری. (و باز با همان زیرکی ابرو میکشد و چشمهایش را برهم میگذارد.)
* چند بار؟
- یادم نیست، دو-سه بار. تازه مگر چه فرق میکند؟
* یعنی فرق نمیکند که تو دو بار دراگ کشیده باشی یا بیست و دو بار؟!
- واسهی شما؟
* نه، برای خودت.
- نمیدانم ... فرق زیادی هم نمیکند. وقتی با دوستان هستیم، اگر آنها بکشند و من نکشم حالت خوبی ندارد.
* دوستهای تو ایرانیاند یا انگلیسی؟
- بیشترشان انگلیسیاند.
* چندتاشون دوستان صمیمی تواَند؟
(سؤالم را درست متوجه نمیشود و من به انگلیسی سؤال را مطرح میکنم. لحظهای فکر میکند.)
- هیچکدامشان!
* یعنی تو اصلاً دوست صمیمی نداری؟ کسی که اگر یک روز نبینیاش، دلت برایش تنگ شود؟
- دوست دخترم بود که از هم جدا شدیم.
* میتوانم بپرسم چرا؟ خواستهی تو بود یا او پا پیش گذاشت؟
- خواستهی من نبود، او خودش رفت. اصلاً انگلیسیها همهشان اینطوریاند، با یک نفر نمیمانند!
* میخواهی بگویی که او یک روز صبح بلند شد و تصمیم گرفت با تو قطع رابطه کند، به همین سادگی؟
(چند دقیقهای فکر میکند و من مجبور میشوم دوباره ضبط صوت را خاموش کنم. پس از مدتی ادامه میدهد)
- چند باری با هم اختلاف پیدا کردیم، همین!
* و تو هم در بروز اختلافات نقشی نداشتی؟! (جمله را با خنده میگویم.)
- خب، آدمها گاهی عصبانی میشوند و عکسالمعل نشان میدهند.
* همانطور که پدر و مادرت عصبانی میشدند؟
(به چشمهایم خیره میشود و با ناراحتی میگوید)
- چرا پای آنها را وسط میکشید؟ چرا آنها را با من مقایسه میکنی؟
* میخواستم یک لحظه فکر کنی که نکند پا جا پای آنها میگذاری.
(بیشتر ناراحت میشود و صورتش را از من میگیرد. حالتی که گویا با من قهر کرده. ده دقیقهای ساکت میشود و حرف نمیزند. بعد، وقتی پیشنهاد میکنم اگر مایل باشد گفتوگو را همینجا قطع کنیم، با دلخوری میگوید)
- مرا با آنها مقایسه کردن بیانصافی است.
* راست میگویی! جوانها را با بزرگترها مقایسه کردن، کمال بیانصافیست. از این اشتباهی که کردم معذرت میخواهم و امیدوارم مرا ببخشی.
(و چون جوابی نمیدهد، فکر میکنم که سکوت علامت رضاست. با این حال سؤالم را تکرار میکنم تا برای بار دوم مرتکب اشتباهی نشوم.)
* مایلی ادامه بدهیم؟
- آره، موافقم!
* میتوانم بپرسم آیا تا به حال سر و کارت به ادارهی پلیس هم افتاده؟
- یکی-دو بار.
* یادت هست اولین بار کی بود؟
- دو-سه سال قبل.
* میخواهی ماجرا را تعریف کنی؟
- با بچهها رفته بودیم بیرون. عصر که داشتیم برمیگشتیم، رفتیم به یک مغازهی لباسفروشی. یک کاپشن برداشتم و رفتم به رختکن و آن را زیر لباسم پوشیدم. بعد که داشتیم از مغازه خارج میشدیم ما را گرفتند و بردند توی یک اتاق که فقط چند صندلی داشت. نیم ساعتی آنجا بودیم تا اینکه پلیس آمد و ما را برد به ادارهی پلیس.
* خب؟
- چندتا فرم پر کردیم و چون بار اولمان بود، آزاد شدیم.
* چرا آن کار را کردی؟ آیا واقعاً به آن کاپشن احتیاج داشتی؟
- نه، برای تفریح بود ... حوصلهام سر رفته بود.
* آخرین بار کی کارت به ادارهی پلیس کشید؟
- یکی-دو ماه قبل... اندازهی چند «سیگاری» بیشتر نداشتم، اما آنها قبول نکردند. به آنها گفتم که برای مصرف شخصی است، ولی به گوششان نرفت. این بود که شب را نگهام داشتند و صبح که وکیل آمد، پرونده تشکیل دادند.
* پس ماجرا تمام نشده؟
- نه، منتظر هستم دادگاه تشکیل شود.
* به من بگو آیا تا به حال مددکار اجتماعی به شما سر زده، کمکتان کرده؟
- آره، زن مهربانی است که هر وقت یکبار به ما سر میزند.
* چه کمکهایی به تو کرده؟
- خیلی!
* مثلاً؟
- از مدرسه که میخواستند بیرونم کنند، یکماه تمام دنبال کارم دوید، به همهجا سر کشید و از همه کمک خواست.
* این ماجرا چه وقت اتفاق افتاد؟
- حدوداً پارسال.
* بعد چه شد؟
- اخراجم کردند!
* از اینکه مدرسه نمیروی ناراحت نیستی؟
- چرا، ناراحتم. توی مدرسه یک عالمه دوست داشتیم و بیشتر وقتها به ما خوش میگذشت، همش تفریح بود.
* پس دلت برای میز و کتاب تنگ نشده؟! (با خنده)
- نه، اصلاً.
* روزها چه کار میکنی؟
- میگردیم، با دوستام هستم.
* سر کار نمیخواهی بروی؟
- اگر کار خوبی گیرم بیاید و کار درست و حسابی باشد، چرا.
* منظورت از «کار درست و حسابی» چیه؟
- پول خوبی بدهند و شخصیت آدم را خرد نکنند، به آدم احترام بگذارند.
* تا به حال امتحان کردی که کاری پیدا کنی؟
- نه!
* فکر نمیکنی هر چه این دست و آن دست کنی، هم توقعات بالاتر میرود و هم کار کردن برایات سختتر میشود؟
- از وضعیتی که دارم خودم هم زیاد راضی نیستم. برای همین بعضی وقتها روی تختم دراز میکشم و ساعتها فکر میکنم.
(در حرفهایش زهری نهفته که تن را میگزد و روح را میساید. طوری که بیشتر از سن واقعیاش نشان میدهد و آدم را به فکر میاندازد. با این همه نمیخواهم گفتوگویمان در فضایی از یأس و ناامیدی به پایان رسد. این است که موضوع را عوض میکنم.)
* اگر یک آرزو داشتی چه میگفتی؟
(مدت زیادی فکر میکند. انگار که سؤالم را جدی گرفته باشد، میگوید)
- یک میلیون پوند پول داشتم.
* یک میلیون پوند؟!
- آره، یک میلیون پول نقد.
* بعد؟
- کار کاسبی خودم را راه میانداختم و میشدم آقای خودم ...
(و من میگذارم که او در رؤیایش خوش باشد و ضبط صوت را به آرامی خاموش میکنم...)
* * *
منبع: www.goftogoo.net
|
|
|
|
|
|
|
|